تبليغاتX
* (`'•.¸ღکلبه عشق ماهانღ¸.• '´)* " سلام به کلبه کوچیک وتنهايي ماهان خوش آمديد آره ميگم تنهايي چون سحرم منا تنها گذاشت اميدوارم از مطالب خوشتون بياد و با نظراتون تو بهتر شدنش كمكم كنيد "


* (`'•.¸ღکلبه عشق ماهانღ¸.• '´)*





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

* (`'•.¸ღآره یادگاری هاتم مثل خودت واسم عزیزن ღ¸.• '´)*

سلام

سلامی به همه دوستان

و سلامی به تمام عاشقا

عاشقا قدر معشوقتونا بدونید و نذارید هیچوقت از تون جدا شن

اینا به عنوان یک نصیحت از داداش کوچولوتون ماهان قبول کنید

امروز شد ۱۲ روز

دوازده روزه که ندیدمش

دوازده روزه که تنهام

پنجشنبه شب سرما با اس ام اس بازی گرم کردم

جمعه خانواده به خاطر عوض کردن روحیه ام یک گردش جور کردن

رفتیم طرف شهمیرزاد چاشم هیکو ختیرکوه لرد رودبار و روزیه

تو ماشین یک حسی گفت بهش زنگ بزنم

ولی بهش قول داده بودم که بهش نزنگم و مزاحمش نشم

دو تا تک زدم

بعد مدتها گوشی شا روشن کرده بود

ولی ظاهرا دم دستش نبود

بعد ۲۰ دقیقه زنگ زد

ولی من نتونستم جواب بدم

آخه تو ماشین بودمو جلو همه

و از طرفی هم نمی دونستم باید چی بگم

بعد خواستم بهش اس ام اس بزنم

ولی آنتن دهی موبایل قطع شد

بعد چند ساعتم اس ام اس زدم

ولی چه فایده

گوشی شا خاموش کرده بود

حوصله نداشتم ولی رفتیم آبشار

قول داده بودم خیس نشم

به قولم عمل کردم و به هر سختی بود تا جلو آبشار از رو سنگا رفتم و فقط کفشام خیس شد

تو راه برگشت رفتم از یک سنگ بالا بیام که

دوتا هدیه آخرشا ازش داشتم به عنوان آخرین یادگاری ها

 وهمیشه همراهمه

یکیشون از دستم رها شد و به داخل رودخونه افتاد

منم دیگه خیس شدن واسم مهم نبود

رفتم داخل آب که دنبالش بگردم

کشتم پیدا نکردم

آخه آب تقریبا زیاد بود

همه داشتن نگام می کردن

ولی من باید پیداش می کردم

نمی خواستم به هیچ وجه یادگاریشا گم کنم

یک دفعه ختر خالم گفت تو ماشین ما بیل هست

رفتم از ماشینشون که تقریبا یک کیلومتر اون وتر بود آوردم

با بیل شروع کردم به گشتن

خانواده هایی که  اونجا بودن داشتن نگام می کردن

و شایدم مسخره

ولی اصلا واسم مهم نبود

فقط مهم پیدا کردن اون بود

گوشیمم افتاد تو آب گرفتم

ولی بازم دست از تلاش بر نداشتم

خلاصه پیدا کردم گرفتم و رفتم

کل لباسام خیس شده بود

ولی بعد مدتها کمی خوشحال بودم

چون یادگاریش پیدا شد و گم نکردمش

خلاصه قدر عشقتونا بدونین و مواظبشون باشین

تا مثل من مجبور نباشید از یادگاری هاش و خاطره هاش مواظبت کنین

سحرم خیلی دوستت دارم

و همیشه تو قلبم و خاطره هام موندگاری 


تو يكي از روزاي خدا: جمعه ششم اردیبهشت 1387 كه عقربه هاي ساعت: 3:17 نشون ميداديكي شايد يك عاشق تنها و غمگين به نام ماهان حرف دلشو نوشت:
|+|

* (`'•.¸ღپنجشنبه ای که بر عکس بیشتر پنجشنبه ها واسم خوب نیست ღ¸.• '´)*

سلام

سلام به همه

امروز پنجشنبه هست و شد یازده روز

پنجشنبه ها روزای خوبی بود

چون بیشترشا با هم بودیم

ولی الان دو تا پنجشنبس که با هم نیستیم

او نیست که با هم باشیم

تنهام گذاشته و رفته

موندم این روزا چه کار کنم

دیگه هیچکس باورم نداره

هیچکس دوستم نداره

بعضی ها فکر می کنن رفتارای من وا قعی نیست و واسه کارای خاصی انجام میشه

امروزم یکی اینا بهم گفت

واقعا راست می گن بعضی حرفها مثل خنجریه به قلب

خدایا موندم چه کار کنم

سحر از یک طرف تنهام گذاشته

بقیه از طرف دیگه باهام متفاوت حرف میزنن

می دونم عوض شدم

ولی باور کن نمی تونم دوریشا تحمل کنم

و نمی تونم غمگین نباشم

از یکی هم معذرت می خواهم

چون قرار بود شاد باشم

ولی باور کن نمی تونم